سمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ مَ) [ ع. ] (اِ.) افسانه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ مَ) [ ع. ] (اِ.) افسانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سمر. [ س َ ] (ع مص ) افسانه گفتن . (برهان ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (از آنندراج ). افسانه کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خواب نکردن بشب . (آنندراج ). ◄ بیرون کردن چشم را یا شکستن آن را. (آنندراج ) (منتهی الارب ). کور کردن یا از حدقه برآوردن چشم را با میخ آهنین در آتش سرخ شده . (از اقرب الموارد). ◄ تنگ گردانیدن شیر را با آب . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ رها کردن تیر را. (از آنندراج ). ◄ چریدن چاروا گیاه را. ◄ خوردن شراب را. (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ). ◄ میخ دوز کردن چیزی را و استوار نمودن آن را. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). میخ آهنین بر جای زدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). میخ آهنین بر جای کوفتن . (برهان ).
سمر. [ س َ م َ ] (ع اِ) افسانه . (برهان ). حدیث لیل . (آنندراج ) (منتهی الارب ) : ویژه تویی در گهر سخته تویی در هنر نکته تویی در سمر از نکت سندباد. منوچهری . برنه بکفم که کار عالم سمر است بشتاب که عمرت ای پسر درگذر است . خیام . نام وصیتت رونده همچو مثل خصمت آواره درجهان چو سمر. شرف الدین شفروه . سایه خواب آرد ترا همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر. مولوی . در سمر میخواند و درزی نامه ای گرد او جمع آمده هنگامه ای . مولوی . ◄ داستان : راند خواهم ز گفته هات مثل گفت خواهم ز کرده هات سمر. مسعودسعد. لیکن می نماید که مراد ایشان تقریر سمر و تحریر حکایت بوده است . (کلیله و دمنه ). سرانگشت قلم زن چو قلم بشکافید بن اجزای مقالات و سمر بگشائید. خاقانی . از عجایب روزگار سمرها شنیده بود. (سندبادنامه ص ١٤٨). ز قند من سمرها در جهانست در قصرم سمرقندی از آن است . نظامی . ز حدیث حسن لیلی بگذشت شوق مجنون اگر این صفت بدانی و اگر آن سمر بخوانی . سعدی . ◄ مشهور. معروف : هنر و فضل تو بر خلق چرا عرضه کنم چون بنزدیک همه خلق بهر دو سمری . فرخی . گرچه بازوی هنر داری و دست و دل و کار ورچه درجنگ بدین هر سه نشانی و سمر. فرخی . سمرم من شده و افتاده ام از خانه ٔ خویش زین ستوران که بجهل و بسفاهت سمرند. ناصرخسرو. تو خداوند چو خورشید بعالم سمری همچنین بنده ٔ زارت بخراسان سمر است . ناصرخسرو. ای عالم جود و گرد عالم جود تو سمر سخای تو فاش . سوزنی . تو کین روی داری بحسن قمر چرا در جهانی بزشتی سمر. سعدی . ◄ بمجاز، به معنی سخن . (غیاث ). ◄ مجلس افسانه گویان . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ ضوء قمر. ◄ روزگار و زمانه . ◄ تاریکی شب . ◄ شب . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ درخت مغیلان . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). طلح . ام غیلان . مغیلان . خار مغیلان .
سمر. [ س َ م َ / س َم ْ م َ ] (اِ) دست افزاری است جولاهگان را و آن مانند جاروبی باشد که با آن آهار بر تاره ٔ جامه مالند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
افسانه، حکایت، داستان، قصه مشهور، معروف گفتار، کلام، سخن
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه