سل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سل . [ س ِ ] (اِ) سلاحی مر هندوان را مانند زوبین . (ناظم الاطباء). نام یکی از اسلحه ٔ هندوان باشد و زوبین همان است . (برهان ). ◄ نام مرضی است . (برهان ). بیماری و قرحه ای که بیشتر در شش پدید آید و کم کم آنرا فاسد کرده و ناپدیدش کند. (از ناظم الاطباء). از عربی سِل ّ : همی بگداخت برف اندر بیابان تو گفتی باشدش بیماری سل . منوچهری . بی خدمت تو خود نتوانم سه روز بود کین هجر جانگدازتر آمد مرا ز سل . سوزنی . سده و دیدان و استسقاء و سل کسرو ذات الصدر و لاغ و درد دل . (مثنوی ). رجوع به ماده ٔ بعد شود. ◄ کاهش . (دهار) (مهذب الاسماء).
سل . [ س ُل ل / س ِل ل ] (ع اِ) قرحه ای که در شش حادث میشود پس ذات الریه یا ذات الجنب یا بعد زکام و نزله یا بعد سرفه کهنه و آن را تب و قی لازم است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قرحه ای که در شش حادث شود، تب دق . (ناظم الاطباء) : دلم تنوره و عشق آتش و فراغ تو داغ جگر معلق بریان و سل بوده کباب . طیان . رجوع به سل شود.
سل . [ س ُ ] (فرانسوی، اِ) یکی از مواضع اجسام کلوئیدی «سل » است و آن حالتی است که ذرات کلوئیدی کاملاً در مایع حلال پراکنده شده و ظاهراً بصورت محلول اجسام بلوری درآمده و مسیل ها بواسطه ٔ ذرات مایع حلال کاملاً از یکدیگر جدا شده باشند. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ١٢).