سلطان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلطان . [ س ُ ] (اِخ ) اسمش سلطان محمد پسر رئیس بهاءالدین قمی معمایی بوده گویند بجمال باطنی و ظاهری آراسته آخرالامر کلانتر آنجا شده این چند بیت و رباعی از اوست : خاک کویت دم مردن همه در چشم کشم تا بمرگم نفشاند دگری بر سر خویش . ایضاً: شرمندگی ز قاتل خود کشته ٔ مرا روز جزا میان شهیدان نشانه ای است . ایضاً: آن دل که بعیش سرفرازی میکرد بر هجر نظر به ترکتازی میکرد دی در خم آن دو زلف پرتاب و خمش دیدم که نشسته بود و بازی میکرد. (از آتشکده ٔ آذرص ٢٣٨). ورجوع به مجمع الخواص ص ٢٧٢ شود.
سلطان . [ س ُ ](ع اِ) ملک . (منتهی الارب ). والی . (آنندراج ) (غیاث ).پادشاه . والی . (ناظم الاطباء). فرمان ده . (مهذب الاسماء) : بیکث، قصبه ٔ چاچ است و شهری بزرگ است و آبادان و خرم و مستقر سلطان اندر وی است . (حدود العالم ). قرطبه، قصبه ٔ اندلس است و مستقر سلطان است و پادشاه وی امویان راست . (حدود العالم ). و [ مردم روس ] ده ویک همه ٔ غنیمتها و بازرگانی های خویش هر سالی به سلطان دهند. (حدود العالم ). از سلطان نصیحت بازنگیرم که خیانت کرده باشم . (تاریخ بیهقی ). آنچه معلوم شماست با سلطان بازگویند و پادشاه از حق شناسی در حق این خاندان قدیم ترتیب فرماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٠). من بجای خود بایستادم و علامت چتر سلطان پیش آمد. (تاریخ بیهقی ). اصحاب سلطان ... همیشه این مراتب را منظور نداشته اند. (کلیله و دمنه ). در سه کار اقدام نتوان کرد مگر برفعت همت عمل سلطان . (کلیله و دمنه ). لشکر سلطان و اتباع زید بهم فراز آمدند چون روز شداز آن چهل هزار دویست ماندند. (کتاب النقض ص ٤٠٨). روبهی میدوید از غم جان روبهی دیگرش بدید چنان گفت خیر است بازگوی خبر گفت خرگیر می کند سلطان . انوری . مگو شاه و سلطان اگر مرد دردی ز رندان وقت آشنایی طلب کن . خاقانی . سلطانش امیر خواند و من برجهان فضل سلطان شناسمس نه به سلطان شناسمش . خاقانی . از صبح و شام هم به زر شام و سیم صبح سلطان چرخ را بغلامی خریده ایم . خاقانی . شاه ملت پاسبان را بر فلک هفت سلطان پاسبان بینی بهم . خاقانی . به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزارمرغ بسیخ . سعدی . او رفت و جانم میرود تن جامه بر خود میدرد سلطان چو خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم . سعدی . ◄ خلیفه ٔ زمان . (خاندان نوبختی ص ٦٨) : خدای طاعت خویش و رسول و سلطان خواست نکرد فرق دراین هر سه امر در فرقان . عنصری . ♦ سلطان شرع : سلطان شرع و خادم و لالای او بلال من سر بپای بوسی لالا برآورم . خاقانی . خواهی ره مراد گشادن بهر دو ره اول گشاد نامه ٔ سلطان شرع گیر. خاقانی . ◄ حجت . (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). حجت روشن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٥٩) : بسلطان مبین سوگند یاد کرد که این هدهد که بی فرمان غایب شده هرآینه وی را عذاب کنم سخت یا بکشم او را یا حجتی آورد هویدا. (قصص الانبیاء ص ١٦٤). ◄ قدرت .(آنندراج ) (غیاث ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سلطان کل شی ٔ؛ شدت و قوت هرچیزی . (آنندراج ) (منتهی الارب ). قدرت ملک . (منتهی الارب ) : برکت عمر تو و مال تو و جان تو باد امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد. منوچهری . ز من معزول شد سلطان شیطان ندارم نیز سلطان را بسلطان . ناصرخسرو. ترا بر دگر زندگان زمینی چه گویی ز بهر چه داده ست سلطان . ناصرخسرو. آواز حسنت ای جان هفت آسمان بگیرد سلطان عشقت ای بت هردو جهان بگیرد. خاقانی . ◄ قهرمان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ♦ سلطان الدم ؛ جوشش و هیجان خون . (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح نظام ) صاحب منصبی که صدتن سپاهی در زیر فرمان وی بود (قاجاریه ). در عهد پهلوی این عنوان بدل به «سروان » شد. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ لقبی بود که ابتدا به محمود غزنوی داده شده است . و کان ابنه [ ابن سبکتکین ] محمود اول ملقب بالسلطان و لم یلقب احد قبله . (ابن اثیر در وقایع سنه ٔ ١٨٧). لقبی است که بار اول امیر خلف آنگاه که در حبس غزنین بود بسلطان محمود غزنوی داد و گفته [ محمود سلطان است ] و نخست نام سلطنت بر پادشاهان از لفظ امیر خلف ملک سیستان رفت چون محمود او را بگرفت و بغزنین آورد گفت محمود سلطان است و از آن پس این لقب مستعمل شد. (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ سلطان شهید ؛ سلطان مسعود : رجوع به سلطان شهید شود. ♦ سلطان ماضی ؛ منظور سلطان محمود : مرا خداوند سلطان ماضی فرزند خواند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٥). این علی تکین دشمنی بزرگ است از بیم سلطان ماضی آرمیده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٠).
سلطان . [ س ُ ] (اِخ ) ابن مرشد، امام مسقط مقتول در ١١٥٤ هَ .ق . وی در دوره ٔ نادرشاه افشار از اطاعت ایران سرپیچید و در جنگ با سپاه ایران بفرماندهی کلبعلیخان کوسه احمدلو در مسقط کشته شد و پسرش سیف بامر نادر بحکومت مسقط و عمان منصوب شد. (فرهنگ فارسی معین ).