سلطانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلطانی . [ س ُ ](اِخ ) دهی است از دهستان نهبندان بخش شوسف شهرستان بیرجند، دارای ١٢٠٨ تن سکنه و آب آن از قنات است . محصول آن غلات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و مالداری است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
سلطانی . [ س ُ ] (اِخ ) تیره ای از شعبه ٔ الیاس از تقسیمات دشمن زیاری ایلات کهکیلویه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٩).
سلطانی . [ س ُ ] (ص نسبی ) منسوب به سلطان : ز تو داد نایافته کس ندانم ز سلطانی و شهری و روستایی . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٩٥). اسبان بمرغزار فرستادند و اشتران سلطانی .(تاریخ بیهقی ص ٣٦٢). دیگر روز سوی خراسان رفت با چهار سوار سلطانی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٨). تو بر تخت سلطانی خویش باش باخلاق پاکیزه درویش باش . سعدی . ♦ دیوار سلطانی ؛ دیوار بلند : کردم از پیش تو سلطانی دیواری برزدم بر سر دیوارتو هر خاری . منوچهری . ◄ (حامص ) سلطان بودن . سلطنت . عمل سلطان : زان روز که جز خدای سبحان را برکس نرود ز خلق سلطانی . ناصرخسرو. تندرستی و رای سلطانی است از دو تن پرس و شرح آن بشنو. خاقانی . خواجه برزد علم بسلطانی رست از آن بند و بنده فرمانی . نظامی . نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی . سعدی . جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم . حافظ. ◄ غلبه و اقتدار و چیرگی داشتن : او را گمان افتاد که فصد کردن و دارو خوردن او را سود نمیدارد و اگر علاج کند یا نکند این درد مدتی سلطانی خویش میراند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ (اِ) سکه ٔ طلا. (ناظم الاطباء). ◄ قلمرو سلطنت . (ناظم الاطباء). ◄ (ص نسبی، اِ) نام قسمی انگور است . (یادداشت مؤلف ). ◄ نوعی از پارچه ٔ ابریشمی که متقالی و بیرم نیز گویند. (از دیوان البسه ٔ نظام قاری ). قسمی از پارچه ٔ عریض . (ناظم الاطباء) : به بیرم که سلطانی او راست نام بدادند دستارهای تمام . نظام قاری . ◄ قسمی از هلو. (ناظم الاطباء).