سلامت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ مَ) [ ع. سلامة ]<BR>۱- (مص ل.) بی - عیب شدن.<BR>۲- رهایی یافتن.<BR>۳- (اِمص.) امنیت.<BR>۴- تندرستی.<BR>۵- نجات، رستگاری.<BR>۶- خالص از بیماری، شفا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ مَ) [ ع. سلامه ] ۱- (مص ل.) بی - عیب شدن. ۲- رهایی یافتن. ۳- (اِمص.) امنیت. ۴- تندرستی. ۵- نجات، رستگاری. ۶- خالص از بیماری، شفا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلامت . [ س َ م َ ] (ع مص، اِمص ) بی گزند شدن . بی عیب شدن . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار که سَر خواهی سلامت سِرّ نگهدار. جامی . ◄ عافیت . تندرستی . (فرهنگ فارسی معین ) : می اندیشم که از تو باشد حدیث امیر برادر ابواحمد ادام اﷲ سلامته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٣). دیگر روز آن لشکر و خزائن و غلامان و سرائر برداشت و لطایف الحیل بکار آورد تا بسلامت بخوارزم بازبرد.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٥). او گفت : چون این لشکر بزرگ باز رسند بسلامت من خواستم که بدرگاه عالی آیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٩). یارب هزار سال ملک را بقادهی در عز و در سلامت و در یمن و در یسار. منوچهری . و بسیار مالهای دیگر بذل کرد تا مردم سلامت یافتند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٣). کیست که ... صحبت سلطان اختیار کند و بسلامت بجهد. (کلیله و دمنه ). با بلاها بساز و تن در ده کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی . خاقانی . هزار کوه و بیابان برید خاقانی سلامتش بسلامت بخانه بازآورد. خاقانی . گو در ایام سلامت بجوانمردی کوش . سعدی . به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند. سعدی (گلستان چ یوسفی ص ٩٣). به دریا در منافع بیشمار است اگر خواهی سلامت برکنار است . سعدی . دل و دینم شد و دلبر بسلامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست . سعدی . چه خوش گفت آن نکوگوی نکوکار که سر خواهی سلامت سرنگهدار. جامی . ◄ امنیت . (فرهنگ فارسی معین ) : اگر در ضمان بسلامت بدرگاه عالی رسید مشاهده ٔ حال بوده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٧). مکان نعیم است و جای سلامت چنین گفت یزدان فروخوان ز فرمان . ناصرخسرو. ◄ نجات . رستگاری . ◄ آرامش . صلح . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خلوص . صداقت : از روی سلامت نیت و استقامت عزیمت و استمرار هواداری در این باب . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٦). جستم میان خلق سلامت نیافتم ور بوی بردمی بکران چون نشستمی . خاقانی (دیوان ص ٨٥٦). وز آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند. (گلستان سعدی ). ◄ سلامت در علم عروض بقاء جزاست بر حالت اصلیه . (تعریفات جرجانی ) (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ خوشی . شادی : همی بروی تو ماند بهار دیبا روی همی سلامت روی توو بقای بهار. فرخی . ◄ رهایی یافتن . (آنندراج ) (غیاث ). رهایی یافتن . نجات یافتن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ خلاص از بیماری . شفا. (فرهنگ فارسی معین ) : چو برگردد مزاج از استقامت بدشواری بدست آید سلامت . نظامی . ♦ اهل سلامت ؛ متقی . پرهیزکار : من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ٔ هندوی تو بود. حافظ.
مترادف و متضاد واژهدان
بهداشت، صحت (متضاد: بیماری) راحت امنیت (متضاد: ناامنی) بهبود، تندرستی، شفا، عافیت تندرست، سالم (متضاد: ناخوش) بیگزند، مصون رستگاری، فلاح آرامش، صلح رهایییافتن، نجات یافتن سالم ماندن، بیگزندماندن
واژگان فارسی سره واژهدان
شاداب، درستی، تندرستی، تندرست، بهبودی
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی