سلام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلام کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تحیة.(تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). درود فرستادن . درود گفتن بکسی . تهنیت گفتن کسی را. کلمه ٔ سلام را بر زبان جاری کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : شنیدم همه هرچه دادی پیام وز آن نامداران که کردی سلام . فردوسی . سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام و نادان را. ناصرخسرو. گر بر تو سلام خوش کند روزی دشنام شمار مرسلامش را. ناصرخسرو. دمنه برفت و بر شیر سلام کرد. (کلیله و دمنه ). بر شما کرد او سلام و دادخواست وز شما چاره و ره ارشاد خواست . مولوی . کرد خدمت مر عمر را و سلام گفت پیغمبر سلام آنگه کلام . مولوی . اگر توبرشکنی دوستان سلام کنند که جور قاعده باشد که بر غلام کنند. سعدی . گرت سلام کند دانه می نهد صیاد ورت نماز برد کیسه میبرد طرار. سعدی . ◄ تسلیم . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (منتهی الارب ). ♦ بر کسی به امیری سلام کردن ؛ او را بپادشاهی قبول کردن یا شناختن : برادر ما... را... بر تخت نشاندند و بر وی به امیری سلام کردند. (تاریخ بیهقی ). ♦ سلام کردن قپان یا ترازو ؛ آنگه که کالارا در کفه ترازو و یا قپان قرار دهند یک طرف از قپان یا ترازو سلام کند و بسوی پائین آید.
فرهنگ طیفی واژهدان
درود گفتن، سلام دادن، رژه رفتن دست دادن، روبوسی کردن، درآغوش گرفتن، بغل کردن، نوازش کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
درود گفتن