سلاطین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلاطین . [ س َ ] (ع اِ) ج ِ سلطان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) : همه بزرگانندو بجاه و خدمت سلاطین تقدم داشتند. (تاریخ بیهقی ). یکچند پیشگاه همی دیدی در مجلس ملوک و سلاطینم . ناصرخسرو. و دیگر سلاطین دولت میمون را که خداوند عالم پادشاه عصر... (کلیله و دمنه ). شاه سلاطین فروز خسرو شروان که چرخ خواند بدوران او شروان را خیروان . خاقانی . اعدل ملوک و افضل سلاطین . (سندبادنامه ). هیچیک از ملوک و سلاطین عالم در حق هیچ پادشاه و... (ترجمه تاریخ یمینی ). ملک حفاظی و سلاطین پناه صاحب شمشیری و صاحب کلاه . نظامی . کجا در حساب آورد چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست . سعدی .
واژگان فارسی سره واژهدان
پادشاهان
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی