سلاسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سلاسل . [ س َ س ِ ] (اِخ ) (قلعه ٔ...) نام قلعه ای است بر شوشتر که سلطان زین العابدین که فریب وعده ٔ امداد شاه منصور حکمران آن نواحی را خورده بود دستگیر گردید و بدستور شاه منصور در قلعه ٔ سلاسل محبوس گردید. (از تاریخ مغول و اقبال ص ٤٣٨ و ٤٣٩).
سلاسل . [ س َ س ِ ] (اِخ ) (غزوه ٔ ذات ...) از جنگهای حضرت رسول (ص ) که بسرکردگی عمروعاص رویداد. رجوع بهمین کلمه در لغت نامه شود.
سلاسل . [ س َ س ِ ] (ع اِ) زنجیرهای آهن و غیره و این جمع سلسله است . (غیاث ) (آنندراج ).ج ِ سِلسِلَه یعنی زنجیر. (منتهی الارب ) : به هندوستان آنچه توپار کردی بر اهل سلاسل نکرده ست حیدر. فرخی . نجیب خویش را دیدم به یک سو چو دیوی دست و پا اندر سلاسل . منوچهری . فلک را سلاسل زهم برگسست زمین را مفاصل بهم درشکست . نظامی . ای که مهار میکشی صبر کن و سبک برو کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم . سعدی . دیوانگان خود را می بست در سلاسل هرجا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد. سعدی (کلیات چ مصفا ص ٤٢١). ◄ ریگ بر یکدیگر چفسیده ٔ ممتدو سخت شده . ریگ برهم گرفته . (مهذب الاسماء). ◄ سطور نامه و کتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).