سقیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقیم . [ س َ ] (ع ص ) بیمار. (غیاث )(مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) : زین نکته های بکرند آبستنان حسرت مشتی سقیم خاطر جوقی سقیم ابتر. خاقانی . در ره عمر شتابان روز و شب ای برادر گر درستی یا سقیم . مولوی . چون مزاج آدمی گلخوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد. مولوی . گفتندش که چرا در این بحث سخن نگویی گفت حکیم دارو ندهد جز سقیم را. (سعدی ). در قتل ما ز نرگس خود مصلحت مکن کاندیشه ٔ صحیح نباشد سقیم را. صائب . ◄ در اصطلاح محدثان، خلاف صحیح است و عمل راوی برخلاف مدلول روایت است و دلالت بر نادرستی کند. ◄ بمجاز به معنی چیز ناقص . (غیاث ) (آنندراج ) : صد سخن گوید پیوسته چو زنجیر بهم که برون ناید از آن صدسخن سست و سقیم . فرخی . با سخن گفتن تو هر سخنی با خلل است با ستوده خرد تو خرد خلق سقیم . فرخی . ◄ نادرست . مقابل صحیح : گفت از این باب هرچه گفتی تو من ندانسته ام صحیح و سقیم . ناصرخسرو. چکنم چاره چون نمی سازد چیره عزم صحیح و بخت سقیم . مسعودسعد. از آنکه مهتر و مخدوم من نکوداند بنظم و نثرحدیث صحیح را ز سقیم . سوزنی . چشم جادوی توخود عین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده ست . حافظ. چه در حساب بود آنکسی که نشناسد صحیح را ز سقیم و صحاح را ز کسور. بدر جاجرمی .