سقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقی . [ س َ قی ی ] (ع اِ) ابر بزرگ قطره . (منتهی الارب ) (آنندراج ). میغ بزرگ قطره . (مهذب الاسماء). ◄ گیاه بردی . ◄ خرمابن . (منتهی الارب ).
سقی . [ س َق ْی ْ ] (ع مص ) آب دادن . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (دهار). ♦ سقی اﷲ ثراه ؛ خدا گور او را سیراب سازد. خدا رحمت خویش بر گور او ریزد. ◄ سقیاً لک گفتن کسی را. ◄ گرد آمدن آب زرد در شکم کسی و بیمار استسقا گردیدن . ◄ غیبت و عیب نمودن کسی را. (منتهی الارب ).
سقی . [ س ِق ْی ْ ] (ع اِ) اسم است سقی را یعنی آب خورده و سیراب . ◄ کشت آب پاشیده . ◄ بهره ای از آب . ◄ کشت آبی . (منتهی الارب ). ◄ زردآب که در شکم گرد آید. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ پوستکی که در آن آب زرد باشد و از شتربچه شکافته شود.