سقم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقم . [ س َ / س ُ / س َ ق َ ] (ع مص، اِمص ) بیماری . (غیاث ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (دهار) (مهذب الاسماء). بیمار شدن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) : فسونگر بگفتار نیکو همی برون آرد از دردمندان سقم . ناصرخسرو. از تف شمشیر تو در سقمند آن سه قوم چون صف اصحاب فیل در المند از الم . خاقانی . چون ببیند روی زرد بی سقم خیره گردد عقل جالینوس هم . مولوی . این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم جوع . مولوی . این عجب چونست از سقم آن هلال که هزاران بدر هستش پایمال . مولوی .