سقلابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقلابی . [ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به سقلاب که نام قوم و ولایت است : رخ او چون رخ آن زاهد محرابی بر رخش بر اثر سبلت سقلابی . منوچهری . چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخش که از بینی سقلابی فرودآید همی خله . عسجدی . بیست ویک خیلتاش سقلابی خیل دیماه را شکست آخر. خاقانی . به چین کرده سقلابی ترکتاز سموری ببر طاسیی کرده باز. نظامی . کنم دست پیچی بسنجابیان زنم سکه بر سیم سقلابیان . نظامی . رجوع به صقلابی شود.