سقف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقف . [ س ُ ق ُ ] (معرب، اِ) مخفف اسقف است که قاضی ترسایان و حاکم و مهتر ایشان باشد. (برهان ) : چو خسرو برفت از برش چاره جوی جهاندیده سوی سقف کرد روی . فردوسی . سقف گفت ما بندگان توایم نیایشگر پاک جان توایم . فردوسی . ◄ زاهدی که خود را بجهت ریاضت نفس بزنجیر آویزد. (برهان ) (آنندراج ).
سقف . [ س ُ ق ُ] (ع اِ) ج ِ سقف . رجوع به سقف شود. (منتهی الارب ).
سقف . [ س َ ق َ ] (ع مص ) دراز شدن و کوژ شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) درازی با کژی . (منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بام، اشکوب، پوشش، رویه، سمک (متضاد: کف) رواق، طاق عرش (متضاد: فرش) بالاترین حد، نقطه اوج
فرهنگ طیفی واژهدان
بام، پشتبام، شیروانی شیروانیکوبی، آهنکوبی ایزوله، ایزوگام، ایزوسیل، ایرانیت
واژگان فارسی سره واژهدان
پوشش روی بام، پوشش، بام، آسمانه