سقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقط.[ س َ ] (ع اِ) برف و شبنم که به برف ماند. ◄ (ص ) ناکس و فرومایه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سقط. [ س َ ق َ ] (ع اِ) غلط و خطا. (برهان ). خطا. (تفلیسی ). سهو و غلط در حساب و نوشتن . (غیاث ) (منتهی الارب ) : هر که بسیار سخن بود بسیار سقط بود و هرچه بسیار سقط بود بسیار گناه . (از کیمیای سعادت ). و الفاظ آن اکثر غلط و سقط و خطابات و عبارات مشوش بود. (جهانگشای جوینی ). خامشی محترم بکنج ادب به که گوینده ٔ سقط باشی . سعدی . ◄ کار زشت . (برهان ). سخن زشت . (تفلیسی ). ◄ بد گفتن . (غیاث ) : چند گویی که مرا چندشتر گشت سقط این سقط باشد برخیز و کنون اشتر خر. فرخی . خاطر رنجور جویان صد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط. مولوی . ◄ فضیحت و رسوایی . (منتهی الارب ) : ترکمانان فرستاد بی بصیرت تا سقطی بیفتاد و بسیار مردم بکشتند و دستگیر کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٢٧). ◄ (ص ) مردم ضعیف و فرومایه . فروتنی نماینده . (منتهی الارب ). ◄ کنایه از بی مزه و ناملایم . (آنندراج ). ◄ رخت و کالای بد و زبون . (برهان ). متاع زبون . (غیاث ). کالای بی قدر.(دهار). متاع دون . (تفلیسی ). متاع نبهره . هیچکاره از هرچیز و آنچه در وی خیر نبود. ج، اسقاط. (منتهی الارب ). خسیس و بلایه از هرچیزی . (از اقرب الموارد) : آری بمهره های سقط ننگرد کسی کاو را بتوده پیش بود در شاهوار. فرخی . مشو چون میوه های نارسیده سقط هرگز نباشد چون گزیده . ناصرخسرو. ◄ در اصطلاح بازاریان . بار سقط که چیزهای سخت چون قند و امثال آن باشد. در اصطلاح کراکشان و تجار مالی چون قند و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) فضله ٔ هر حیوانی خواه به کار آید و خواه نیاید. (برهان ).
سقط. [ س َ ق َ ] (ص ) کشته . افتاده : زبان تیغ داند کرد تفسیر سقط بانگ خروس بیگهی را. اثیرالدین اخسیکتی . که برو ازپیه این اشتر بخر بیند او اشتر سقط در راه در. مولوی . ◄ مردن چهارپای خصوصا مردن اسب، خر. (آنندراج ) (غیاث ). رجوع به سقط شدن و سقط گشتن شود.