سقط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ قَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِ.) خطا.<BR>۲- کالای پست.<BR>۳- (اِمص.) رسوایی، فضیحت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ یا س قْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- بچه نارس یا مرده که پیش از فرا رسیدن هنگام ولادت از شکم مادر خارج شود. ۲- برف. ۳- شبنم.
(سَ قَ) [ ع. ] ۱- (اِ.) خطا. ۲- کالای پست. ۳- (اِمص.) رسوایی، فضیحت.
فروش (~. فُ) [ ع - فا. ] (ص فا.) خرده فروش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقط.[ س َ ] (ع اِ) برف و شبنم که به برف ماند. ◄ (ص ) ناکس و فرومایه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سقط. [ س َ ق َ ] (ع اِ) غلط و خطا. (برهان ). خطا. (تفلیسی ). سهو و غلط در حساب و نوشتن . (غیاث ) (منتهی الارب ) : هر که بسیار سخن بود بسیار سقط بود و هرچه بسیار سقط بود بسیار گناه . (از کیمیای سعادت ). و الفاظ آن اکثر غلط و سقط و خطابات و عبارات مشوش بود. (جهانگشای جوینی ). خامشی محترم بکنج ادب به که گوینده ٔ سقط باشی . سعدی . ◄ کار زشت . (برهان ). سخن زشت . (تفلیسی ). ◄ بد گفتن . (غیاث ) : چند گویی که مرا چندشتر گشت سقط این سقط باشد برخیز و کنون اشتر خر. فرخی . خاطر رنجور جویان صد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط. مولوی . ◄ فضیحت و رسوایی . (منتهی الارب ) : ترکمانان فرستاد بی بصیرت تا سقطی بیفتاد و بسیار مردم بکشتند و دستگیر کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٢٧). ◄ (ص ) مردم ضعیف و فرومایه . فروتنی نماینده . (منتهی الارب ). ◄ کنایه از بی مزه و ناملایم . (آنندراج ). ◄ رخت و کالای بد و زبون . (برهان ). متاع زبون . (غیاث ). کالای بی قدر.(دهار). متاع دون . (تفلیسی ). متاع نبهره . هیچکاره از هرچیز و آنچه در وی خیر نبود. ج، اسقاط. (منتهی الارب ). خسیس و بلایه از هرچیزی . (از اقرب الموارد) : آری بمهره های سقط ننگرد کسی کاو را بتوده پیش بود در شاهوار. فرخی . مشو چون میوه های نارسیده سقط هرگز نباشد چون گزیده . ناصرخسرو. ◄ در اصطلاح بازاریان . بار سقط که چیزهای سخت چون قند و امثال آن باشد. در اصطلاح کراکشان و تجار مالی چون قند و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ) فضله ٔ هر حیوانی خواه به کار آید و خواه نیاید. (برهان ).
سقط. [ س َ ق َ ] (ص ) کشته . افتاده : زبان تیغ داند کرد تفسیر سقط بانگ خروس بیگهی را. اثیرالدین اخسیکتی . که برو ازپیه این اشتر بخر بیند او اشتر سقط در راه در. مولوی . ◄ مردن چهارپای خصوصا مردن اسب، خر. (آنندراج ) (غیاث ). رجوع به سقط شدن و سقط گشتن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اندک، کم، کمارزش گوشه، ناحیه خطا، سهو، غلط، لغزش، اشتباه دشنام، سخنزشت، فحش، ناسزا تباه، ضایع، نابود درگذشتن، مردن، هلاکشدن بیمقدار، خوار، زبون، نبهره فرومایه رسوایی، فضیحت پارهخشت، پارهآجر
واژگان فارسی سره واژهدان
انداختن
بنیم، انداختن