سقام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سقام . [ س ِ ] (ع ص، اِ) بیماران . در این صورت جمع سقیم است . (غیاث ) (آنندراج ).
سقام . [ س َ ] (ع اِ) بیماری . (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) : ز سعی و فضل تو داروی ومرهمم باید که تن رهین سقام است و دل اسیر جراح . مسعودسعد. آن کلامت میرهاند از کلام و آن سقامت میجهاند از سقام . مولوی . این طبیبان بدن دانشورند بر سقام تو ز تو واقف ترند. مولوی .