سفیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- نادان.<BR>۲- احمق.<BR>۳- ابله.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (ص.) ۱- نادان. ۲- احمق. ۳- ابله.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفیه . [ س َ ] (ع ص ) نادان و کم عقل . (غیاث ) (آنندراج ). نادان . ج، سفهاء. (مهذب الاسماء). بی خرد. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) : چکنم گر سفیه را گردن نتوان نرم کردن از داشن . لبیبی . مگر زین ملحدی باشد سفیهی که چشم سرش کور و گوش دل کر. ناصرخسرو. نه چو او در شتاب طبع سفیه نه چو او در درنگ رای حلیم . مسعودسعد. و کفشگران درغابش و کلاه گران آوه و جولاهگان قم و سفیهان ورامین را به بهشت فرستد. (کتاب النقض ص ٥٨٣). خاقانی را اگر سفیهی هنگام جدل زبان فروبست . خاقانی . گر بد گوید ترا سفیهی چاره نبود بجز شنیدن . (از جوامعالحکایات ). شعله میزد آتش جان سفیه کآتشی بود الولد سرابیه . مولوی . نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عاقل اندر سفیه . سعدی . ای سفیه لایعلم شیر را با تو چه مناسبت است . (گلستان سعدی ). ◄ آنکه قدر مال را نداند. ◄ مسرف و تباه کار. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ◄ جامه ٔ سست باف : ثوب سفیه . (منتهی الارب ). ♦ زمام سفیه ؛ مهار ناراست و مضطرب . (منتهی الارب ). ♦ مهار سفیه ؛ مهار ناراست و مضطرب . (آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
سبکخرد، نادان، کمدان، کم خرد، سبکمغز، سبکسر، خل، بیخرد
واژگان قرآن
کَانَ یَقُولُ سَفیهُنَا تعبیر به «سفیه» در اینجا ممکن است معناى جنسى و جمعى داشته باشد، یعنى سفهاى ما براى خدا همسر و فرزندان قائل بودند، و شبیه و شریکى انتخاب کرده بودند، و از راه حق منحرف شده وسخنى به گزاف مى گفتند. این احتمال را نیز بسیارى از مفسران داده اند که: «سفیه» در اینجا همان مفهوم فردى را دارد و اشاره به «ابلیس» است، که بعد از مخالفت فرمان خدا نسبت هاى ناروایى به ساحت مقدس او داد، حتى به دستور پروردگار دائر به سجده بر آدم(علیه السلام) رسماً اعتراض کرد، و آن را دور از حکمت شمرد، و خود را برتر از آدم(علیه السلام) پنداشت.(10)