سفیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- فرستاده.<BR>۲- میانجی.<BR>۳- نماینده یک دولت در کشور دیگر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- فرستاده. ۲- میانجی. ۳- نماینده یک دولت در کشور دیگر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفیر. [ س ِ ] (ع اِ)دلال بازار. (آنندراج ) .
سفیر. [ س َ ] (ع اِ) رسول و پیک . ج، سفراء. (آنندراج ) (غیاث ) (منتهی الارب ). پیک . (دهار) : هر روز درخت با حریر دگر است وز باد سوی باده سفیر دگر است . منوچهری . قرآن را به پیغمبرت ناورید مگر جبرئیل آن مبارک سفیر. ناصرخسرو. نه بس فخر آن کز امام زمانه سوی عاقلان خراسان سفیرم . ناصرخسرو. هم سفیر انبیا خواهی بدن تو حیات جان و روحی نی بدن . مولوی . قطره ای کز بحر وحدت شد سفیر هفت بحر آن قطره را گردد اسیر. مولوی . ◄ قاصد. (آنندراج ) (غیاث ). صلاح کن میان قوم و میانجی . (منتهی الارب ). میانجی . (دهار). مصلح . (زمخشری ). رسول . ج، سفراء. (مهذب الاسماء) : سفیر میان ایشان زن صحابی بود. (کلیله و دمنه ). مردی بدست آورد که سفیران بود میان ایشان و مقتدای ایشان . (ترجمه تاریخ یمینی ). سفیران و متوسطان در اصلاح ذات البین سعی بلیغ نمودند. (ترجمه تاریخ یمینی ). نزول کردن میان ایشان سفیران آمدند و رفتند. (ترجمه تاریخ یمینی ). سفیران بیامدند و برفتند و دلها بر مودت قرار گرفت . (ترجمه تاریخ یمینی ). ◄ برگ از درخت افتاده و خشک شده که باد آن را بروبد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء).
سفیر. [ س َف ْ فی ] (ع اِ) یاقوت کبود. (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
نماینده، فرستاده