سفید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفید. [ س َ / س ِ ] (ص ) سپید که نقیض سیاه باشد و به عربی ابیض خوانند. (برهان ). ابیض . (غیاث ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). رنگی است روشن ترین رنگها و رنگی است خارج از رسته ٔ اصلی و فرعی . این رنگ را بهر رنگ دیگر اضافه کنندروشن تر سازد. (فرهنگ فارسی معین ) : بچهره چنان بود برسان شید ولیکن همه موی بودش سفید. فردوسی . ◄ روشن : شما را سوی من گشاده ست راه بروز سفید و شبان سیاه . فردوسی . گذشت آن کز آن چرخ با اعتمید چو شب دورباشی ز روز سفید. اثیرالدین اخسیکتی . بتشنیع و دشنام و آشوب و زجر سفید از سیه فرق کردم چو فجر. سعدی . گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی . حافظ. ◄ کنایه از ظاهر و نمایان هم هست چه هرگاه گویند «سفید شد» مراد آن باشد که ظاهر و نمایان گردید. «سفید نشد» یعنی پیدا نشد. (برهان ). ◄ درمک . سمید. و آن قسمی نان است که سبوس گرفته باشند. (یادداشت مؤلف ).