سفید کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفید کردن . [ س َ / س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بگچ اندودن اطاق را. ◄ بقلعی اندودن دیگ را. ◄ برنگ سفید درآوردن : بموسی کهن عمر کوته امید سرش کرد چون دست موسی سفید. سعدی . ای سیم تن سیاه گیسو از فکر سرم سفید کردی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
گچ اندود کردن، سفیدکاری کردن بهرنگ سفیددرآوردن زدودن (چرک، زنگ، سیاهی) پاک کردن، سفیدگری کردن
فرهنگ طیفی واژهدان
سفید شدن مثل گچ شدن