سفن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفن . [ س ُ ف ُ ] (ع اِ) جمع سفینه است که به معنی کشتی باشد. (غیاث ) (آنندراج ) : اسب من در شب دوان همچون سفینه در خلیج من بر او ثابت چنان چون بادبان اندر سفن . منوچهری .
سفن . [ س َ ف َ ] (ع مص ) پوست بازکردن . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ وزیدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ خاک رفتن باد از زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ تراشیدن . (المصادر زوزنی ).
سفن . [ س َ ف َ ] (ع اِ) پوست درشت از ماهی یا نهنگ و غیره که بر قبضه ٔشمشیر وصل کنند تا گرفت خوب شود. (غیاث ) (از آنندراج ). پوست درشت مانند پوست نهنگ و مثل آن . (منتهی الارب ). پوست سوسمار. (دهار). پوست درشت بر دسته ٔ کارد وشمشیر. ج، اسفان، سفون . (مهذب الاسماء) : دو ره چاو و صد تنگ قرطاس چین پلنگینه چرم و سفن همچنین . اسدی . کو سر تیغ تا بدو باز رهم ز بند سر کز جگر پر آبله چون سفنم دریغ من . خاقانی . گشت زمین چون سفن چرخ چو کیمخت سبز تا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب . خاقانی . درنفس مبارکش سفته ٔ راز احمدی در سفن بلارکش معجز تیغ حیدری . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٢١). ز سختی که بد خلقت خام او سفن بسته کیمخت اندام او. نظامی . زبرجد بخروار و مینا بمن ورق های زر درعهای سفن . نظامی . ◄ سنگی که بدان تراشند و تابان نمایند و تیشه ٔ چوب تراشی و هرچیز که بدان چیزی راتراشند. (آنندراج ) (منتهی الارب ) : از درشتی است سفن قائم تیغ که بر او تکیه گاه روستم است . خاقانی . ◄ سوهان آهنی . (غیاث ) (آنندراج ). سوهان . چوب سای . (مهذب الاسماء). چوب سای . (دهار).