سفع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفع. [ س َ ف َ ] (ع اِ) سیاهی سر رخسار زن برگردیده رنگ از لاغری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
سفع. [ س َ ] (ع مص ) به بال زدن مرغ یکدیگر را. ◄ طپانچه زدن کسی را. ◄ انکار کردن چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ موی پیشانی گرفته کشیدن . (از تاج المصادر بیهقی ). و از این معنی است قول خدای تعالی، لنسفعاً بالناصیه . (قرآن ١٥/٩٦). (منتهی الارب ) (از دهار). ◄ سوزانیدن . (از تاج المصادر زوزنی ). سوختن باد گرم روی کسی را و رنگ گردانیدن آن . (منتهی الارب ). ◄ سیاه گردانیدن روی . (منتهی الارب ) (دهار) (المصادر زوزنی ). ◄ زدن و عذاب کردن . ◄ خوار نمودن . (منتهی الارب ). ◄ نشان و داغ نمودن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) جامه هرچه باشد. (آنندراج ). جامه . (منتهی الارب ). جامه از هرقبیل که باشد. (ناظم الاطباء).
سفع. [ س ُ ] (ع اِ) دانه ٔ حنظل . ◄ دیگدان آهنی یا عام است . ◄ سیاهی که بسرخی زند. (منتهی الارب ) (آنندراج ).