سفاهت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س هَ) [ ع. سفاهة ]<BR>۱- (مص ل.)بی - خردی کردن.<BR>۲- (اِمص.) بی خردی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س هَ) [ ع. سفاهه ] ۱- (مص ل.)بی - خردی کردن. ۲- (اِمص.) بی خردی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سفاهت . [ س َ هََ ] (ع اِمص ) فرومایگی و بیخبری و سبکی عقل . (غیاث ). کم عقل شدن و فرومایگی و بیخردی و سبکی عقل . (آنندراج ). سفاهة : اگر حذر نکند سود با سفاهت او چنین ز نیک و بد او چرا همی پرسی . ناصرخسرو. بر من ز شمانیست سفاهت عجب ایرا اینند که در دین فقها آن سفهااند. ناصرخسرو. سخن نگویند الا بسفاهت . سعدی (گلستان ). زبان بدشنام ایلچیان بگشادند و سفاهت آغاز کردند. (تاریخ رشیدی ). ◄ جنجال و ستیزه : شیرازیی در مسجد بنگ می پخت خادم مسجد بدو رسید با او از در سفاهت درآمد. (منتخب اللطایف عبید زاکانی ص ١٤٧).