سغد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سغد. [ س ُ ] (اِخ ) نام شهری است از ماوراءالنهر نزدیک سمرقند. گویند آب و هوای آن در نهایت لطافت باشد و آن بسغد سمرقند شهرت دارد.آن را بهشت دنیا هم میگویند. (برهان ). سغد سرزمینی است در آسیای مرکزی کلمه ٔسغدی در پارسی باستان «سوغوده » یا «سوغد» در اوستای متأخر «سوغده » (کشور سغدیان ) و «سوغد هوشایانا» (مقر سغدیان ) در یونانی «سغدییو» یا «سغدیانویی » آمده . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). موضعی است ازمشاهیر ولایت قریب بسمرقند که آن را از جنات اربعه ٔ دنیا شمرده اند و در خوشی آب و هوا مثل است . و در تواریخ آمده که سغد شهری آباد و بزرگ بوده و شمر نامی از سرداران عرب آن را بقهر مسخره کرده و خراب نموده وسمرقند را ساخته و آباد مانده و اصل در آن شمرکند بود و اکنون سمرقند مشهور است و سغد را بجهت قرب جواربسمرقند نسبت کنند. (آنندراج ) : ناحیتی است از ماوراءالنهر که اندر نواحی مشرق جایی نیست از آن خرم تر با آبهای روان و درختان بسیار و هوائی درست و مردمانی مهماندار و آمیزنده و نعمتی فراخ و آبادان و مردمان نرم و دین دار. (حدود العالم ) : چنین گفت داننده دهقان سغد که برناید از خانه ٔ باز جغد. فردوسی . بسغد است با لشکر افراسیاب سپاه و سپهبدبرین روی آب . فردوسی . بریشم نوازان سغدی سرود بگردون برآورده آواز رود. نظامی . برده بر طیبت سغد تو سمرقندی رشک شده از دود بخاریت خجل نافه ٔ چین . خواجه سلمان .
سغد. [ س َ ] (ع اِ) باران نرم و جز بصورت مزدوج طریقه ٔ استعمال دیگری ندارد و گویند «اغضه اﷲ بسغدمغد» یعنی تر و تازه دارد او را خدای تعالی بباران نرم . (منتهی الارب ).
سغد. [ س ُ ] (اِ) زمین نشیب که آب باران در آن جمع شود. (برهان ) (غیاث ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی