سغبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سُ بَ) (ص.)<BR>۱- فریب خورده.<BR>۲- مسخره.<BR>۳- گرسنگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ بَ) (ص.) ۱- فریب خورده. ۲- مسخره. ۳- گرسنگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سغبه . [ س ُ ب َ ] (ص ) چیزی چرب و روغنی . (برهان ) (آنندراج ). چیزی چرب . (غیاث ). ◄ فریفته و بازی داده شده . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث ) : در زحیری ز سغبه ای گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش . سنایی . دل سغبه ٔ عشق تست با تن مستیز و اینک دل و تن تراست با من مستیز. خاقانی (دیوان ص ٧٢١). بناگوش چوسیمت را جهانی سغبه شد لیکن از آن لذت کسی یابد که با سیم تو زر دارد. ابن الرشید غزنوی . و همگنان را سغبه و شیفته ٔ هوای خود گردانید. (ترجمه تاریخ یمینی ). دیو و پری سغبه ٔ اخلاق مشک آمیز او شده . (راحة الصدور راوندی ). گشاده گویم هشیار را نیم سغبه اگر نباشی سرمست کمتر از مخمور. رضی الدین نیشابوری . سغبه ٔ صورت شد آن خواجه سلیم کی به ده می شد بگفتار سقیم . مولوی (مثنوی دفتر ٣ ص ٣٤). ◄ مسخره . (رشیدی ) : محل این سخن سرفراز بشناسند کسان که سغبه ٔ مسعودسعد سلمانند. مسعودسعد. مرد را عقل رایزن باشد سغبه ٔفالگوی زن باشد. سنایی . تو سغبه ٔ مردمان دونی چو فلک با مردم آزاد نسازی هرگز. عبدالواسع جبلی . ◄ و در عربی گرسنه و تشنه را گویند لیکن به معنی تشنه چندان مستعمل نیست .