سعود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعود. [ س ُ ] (ع ص، اِ)ج ِ سعد. (منتهی الارب ). فرخندگی . سعادت : مسعود تاجداری و هر روز بامداد بر تاج تو سعود کواکب نثار باد. مسعودسعد. و ایام نحوس به اوقات سعود بدل گردد. (سندبادنامه ص ٨٤). ◄ ستارگان باسعادت مثل زهره و مشتری و قمر. (آنندراج ) : با علو سپهر بادت امر با سعود زمانه بادت راز. مسعودسعد. هفت رخشان مه آبان بهم آیند چه باک که سعود از مه آبان بخراسان یابم . خاقانی .
سعود. [ س ُ ] (ع مص ) همایون شدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِخ ) منزل بیست و چهارم از منازل قمر و آن سه ستاره است خورد و بر دنبال جدی . (آنندراج ). ده کوکب است : سعد بلع. سعدالاخبیه . سعدالذابح . سعدالسعود. سعد ناشزه . سعدالملک .سعدالبهائم . سعدالهمام . سعدالبارع . سعد مسطر. و شش ستاره اخیر از منازل قمر نباشند. (یادداشت مؤلف ).