سعف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعف . [ س َ ع َ ] (ع اِ) شاخ درخت خرما برگ دور کرده و یا برگ آن یا اکثر آن است که خشک را سعف گویند و تر را شطبة. ◄ رخت عروس . سعوف جمع آن است . ◄ سر کوه . ◄ شیرینه که بر پتفوز و سر و روی شتر مانند گر بیرون آید و موی مژه و جز آن بریزاند. ◄ هرچیز نیکو و کامل از مملوک یا از هرچیز گرانمایه یا خانه و سرا که مالک آن شوی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
سعف . [ س َ ] (ع مص ) نو برخاستن بن ناخن . (تاج المصادر بیهقی ). ریشه شدن بن ناخن دست . (آنندراج ). ◄ روا کردن حاجت کسی را. (منتهی الارب ). ◄ (اِ) آخریان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سلعه . متاع . کالا. اثاث البیت . ◄ مرد فرومایه . (منتهی الارب ). ◄ سرکوه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).