سعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعد. [ س َ ] (اِخ ) میرعلیشیر آرد مولانا سعد طبعی خوب متصرف دارد وخیال انگیز است مثل کمال و این مطلع زیبا از اوست : برگ گل نیست که افتاده بطرف چمنست پنبه ٔ داغ دل بلبل خونین کفن است . (مجالس النفایس ص ٢٥٩).
سعد. [ س َ ] (اِخ ) از موزونان اردستان از توابع اصفهان است . بهندوستان رفت و معاودت کرد، در ایران درگذشت . این شعر در مدح شاه عباس صفوی از اوست : ای بصد معنی ز شاهان جهانت برتری بر تو شاهی و بر ختم البشر پیغمبری . (آتشکده ٔ آذر ص ١٨٢). در نسخه ٔ چاپی سعدا آمده است و در تذکره ٔ صبح گلشن سعدی ثبت شده . نصرآبادی او را سعیدی اردستانی نوشته وچهارده بیت از قصیده ٔ او را که در مدح شاه عباس سروده است و یک بیت از آن در متن است ذکر کرده . (تذکره نصرآبادی ص ٢٨٣) (از تعلیقات آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ٥٩).
سعد. [ س َ ] (اِخ ) ابن عبادةبن دلیم بن حارثه خارجی . معروف به ابوثابت صحابی و از مردم مدینه و رئیس قبیله خزرج بود و از امراء و بزرگان جاهلیت و اسلام است . وی بخاطر اطلاع او از کتابت و تیراندازی و شناوری به «کامل » ملقب شد. در جنگ عقبه با هفتاد تن از انصار شرکت داشت . و همچنین در جنگ احد و خندق و جز آنها حاضر بود وی یکی از نقباء دوازده گانه است . در خلافت عمر بسال ١٥ هَ .ق . به شام درگذشت . (اعلام زرکلی ج ١ ص ٣٦٤).