سعدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعدین . [ س َ دَ ] (اِخ )زهره و مشتری . (غیاث ) (شرفنامه منیری ) : تا ملک را قران سعدین است بخت با دولت تو مقرون باد. مسعودسعد. شاه بهرام شه آن شاه که گفتش سعدین هر قرانی که کنم آن ز برای تو بود. سیدحسن غزنوی . سعد ملک آن محترم صدری که سعدین فلک پیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه . سوزنی . پروانه چرخ اخضرش پرواز نسرین از فرش پرواز سعدین برسرش چندانکه پروا داشته . خاقانی .