سعدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سعدان . [س َ ] (ع اِ) نام گیاهی است و آن نیکوتر علف شتر است و سعدان را خاری باشد و بدان پستان را تشبیه کنند. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : که داند قدر سنبل تا نبیند برسته همبرش سعدان و کنگر. ناصرخسرو. و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. ♦ مرعی ولا کالسعدان ؛ در حق شخصی گویند که به کمتر چیزی قناعت کند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
سعدان . [ س َ ] (اِخ ) مشتری و زهره . دو ستاره اند. (مهذب الاسماء) (المنجد) : دل او ثانی خورشید فلک دانم و باز خلق او ثالث سعدان به خراسان یابم . خاقانی . رخ طالع اصل بی نور یافت نظرهای سعدان از او دور یافت . نظامی .
سعدان . [ س َ ] (اِخ )موضعی است از شروان . (غیاث ) (آنندراج ) : هم خلیفه فیض وبغداد است هم فیض کفش دجله از سعدان و نیل از کردمان انگیخته . خاقانی .