سطیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سطیح . [ س َ ] (اِخ ) نام کاهنی در عرب جاهلی که در بدن او استخوانی جز استخوان سر نبود و مسایل را از پیش خبر میداد و کلمات خود را مسجع میگفت از گفتار اوست : عالم الخفیه و غافرالخطیئة انک لذوالهدیها لصحیفة الهندیة و الصعدة البهیة فانت خیرالبریة. (از سبک شناسی ج ٢ ص ٢٣٢) : و یکی بود نام او سطیح کاهن که هرچه از وی بپرسیدندی به زجز بگفتی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٧). رجوع به مجمل التواریخ والقصص ص ٢٢٩، ٢٣٠، ٢٣٢، ٢٣٦، ٢٣٧، ٢٦٨، و البیان والتبیین ج ١ ص ٢٨١، ٢٣٦ شود.
سطیح . [ س َ ] (اِخ ) نام قلعه ای از قلاع خیبر. (غیاث اللغات ) (آنندراج ).
سطیح . [ س َ ] (ع ص ) کشته ٔ درازافتاده و ستان خفته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ آنکه در برخاستن بطی ٔ بود از جهت ضعف و برجاماندگی . ◄ (اِ) توشه دان که از چرم ساخته باشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ بامداد. (مهذب الاسماء).