سزاوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سزاوار. [ س ِ / س َ ] (ص مرکب ) در لهجه ٔ مرکزی «سزاوار» از: سزا+ وار (پسوند اتصاف ) پهلوی «سچاک وار» جزء دوم از «واریشن » (رفتار کردن، سلوک ). شایسته . قابل . لایق جزا و مکافات . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). شایسته و سزای نیکی . (آنندراج ). جدیر. (دهار) (ترجمان القرآن ). خلیق . (دهار). درخور. به حق . مستحق : ای آنکه غمگنی و سزاواری وز دیدگان سرشک همی باری . رودکی . بمدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم . کسائی . سزاوار تختی و تاج مهان نیامد نباشد چو تو در جهان . فردوسی . نشستند و خوان می آراستند سزاوار رامشگران خواستند. فردوسی . اندام شما بر بلگدخرد بسایم زیراکه شما را بجز این نیست سزاوار. منوچهری . سپید است این سزای گنده پیران دورنگ است این سزاوار دبیران . (ویس و رامین ). نتوانست دید کسی را که جای دور سزاوار باشد. (تاریخ بیهقی ). سزاوار جان بد اندیش تو ببینی چو آرم کنون پیش تو. اسدی . بنگر و با کس مکن آن ناسزا آنچه نداریش سزاوار خویش . ناصرخسرو. چو استر سزاوار پالان و قیدی اگر از پی استرو زین حزینی . ناصرخسرو. هستی تو سزاوار همه ملک جهانرا ایزد ندهد ملک جهان جز بسزاوار. معزی . تو برو زاویه ٔ زهد نگهدار و مترس که خداوند سزا را بسزاوار دهد. سنایی . و آن درجت شریف و مرتبت عالی و منیف را سزاوار و موشح نتوانست گشت . (کلیله و دمنه ). ای سزاواری که هستی بر سری ابن السری جز سری ابن السری نبود سزاوار سری . سوزنی . تویی که حجت تو تیغ قاطع است بر آن که تو بمملکت بحر و بر سزاواری . ظهیرالدین فاریابی . سیاست را زمن گردد سزاوار بدین سوگندهایی خورد بسیار. نظامی . تو چو خورشیدی و من چون ذره ای کی من مسکین سزاوار توام . عطار. سزاوار تصدیق و تحسین بود. سعدی . عروسی بس خوشی ای دختررز ولی گه گه سزاوار طلاقی . حافظ. حق عزوجل اورا سزاوار این آیت کرد. (تاریخ قم ص ٨).