سرین
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(سَ) (ص نسب.)<BR>۱- منسوب به سر، طرف سر.<BR>۲- بالش، متکا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سُ رِ) (اِ.) کفل.
(سَ) (ص نسب.) ۱- منسوب به سر، طرف سر. ۲- بالش، متکا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرین . [ س َ ] (اِ مرکب ) چیزی است که هنگام خواب و راحت بجهت نرمی سر و گردن در زیر سر نهند و سر بر آن گمارند و آن را از پشم و پنبه آگنده باشند و چون سر بر آن نهند سرین خوانند و بستر نامند. و آن به متکا که عربی است مشهور شده . (آنندراج ). بالش : دلم شبهای هجرانت غمینه سرینم خشت و بالینم زمینه گناهم اینکه موته دوست دیرم هر آنکت دوست دارد حالش اینه . باباطاهر (از آنندراج ). گه ریخت سرشک بر سرینش گه روی نهاد بر جبینش . نظامی . ◄ چون در زیر بر است برخوابه نیز گویند. نهالی نیز خوانند و توشک و تشک ترکی است و آنچه برای راحت بازو در زیر بال و پهلو گذارند بالین خوانند زیراکه بال به معنی بازو است . (آنندراج ).
سرین . [ س ُ ] (اِ) نشستنگاه آدمی . (برهان ) (جهانگیری ). ورک . (بحر الجواهر). کفل و ساغر آدمی و همه ٔ حیوانات . (آنندراج ) : خلخیان خواهی و جماش چشم گردسرین خواهی و بارک میان . رودکی (شرح احوال رودکی سعید نفیسی ص ١٠٢٢). بزد بر سرین یکی گور نر گذر کرد بر گور پیکان و پر. فردوسی . یکی کُرّه از پس ببالای او سرین و برش هم بپهنای او. فردوسی . بنوک تیرفروافکند ز کرگ سرون بضرب تیغ فروآورد ز پیل سرین . فرخی . سایل از سیمش همیشه بارور دارد سرین زایر از زرش همیشه بارور دارد میان . فرخی . درع بش آتش حنین گنبدسرین آهن کتف مشک دم عنبرنفس گلبوی خوی شمشادبوی . منوچهری . یکی دست را بر عنان ساخته دگر زی سرین ستور آخته . اسدی . غژغاودم گوزن سرین و غزال چشم پیل زرافه گردن و گور هیون بدن . لامعی . تاجوران را ز لعل طرف نهی بر کمر شیر دلانرا ز جزع داغ نهی بر سرین . خاقانی . سرین گوران از پنجه ٔ شیران آسوده است . (سندبادنامه ص ٩). سرین و چشم آهو دید ناگاه که پیدا شد بصید افکندن شاه . نظامی . در آن رخنه از نور تابنده هور نگه کرد سر تا سرین ستور. نظامی .
سرین . [ س ِرْ ری ] (اِخ ) موضعی است بمکه از آن موضع است موسی بن محمدکثیر که شیخ است مر طبرانی را. (آنندراج ) (منتهی الارب ).