سرند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرند. [ س ِ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان بخش حومه ٔ مصعبی شهرستان فردوس .دارای ٥٠٢ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات، پنبه، زعفران است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
سرند. [ س َ رَ ] (اِ) غربال که بدان جو و امثال آن بیزند. غربال سیمی درشت چشمه برای بیختن خاک و غله . (یادداشت مؤلف ). نوعی از غربیل که چشمه های آن گشاده بود و بیشتر با وی خاک بیزند. (ناظم الاطباء).
سرند. [ س َ رَ ] (اِخ ) نام پسر پادشاه کابل بود که در دست تورگ کشته شد. (آنندراج ) (انجمن آرا) : که ناگه جهان بگذرد بر سرند کشد نیز هرچ از بزرگان سرند. اسدی . بد او را یکی پور نامش سرند که زخمش به پولاد بد چون پرند. اسدی (از آنندراج ).