سرند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س رَ) (اِ.)<BR>۱- تاب، ارجوحه.<BR>۲- ریسمانی که یک سر آن را حلقه کنند و در زیر خاک پنهان سازند و سر دیگر را شخصی گرفته در کمین مینشیند تا آدمی یا جانوری را که پای در آن میان نهند، به سوی خود کشد و او را بگیرد.<BR>۳- فنی است از جملة فنون کشتی گیری و آن چنان است که کشتی گیر پای خود را به پای دیگری بند کند و او را بیندازد و آن را به عربی شغزبیه نامند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(سَ رَ) (اِ.) ۱- غربالی سیمی دارای سوراخهای نسبتاً بزرگ که با آن غلات را پاک کنند. ۲- نوعی غربال که بدان خاک و شن را میبیزند.
(س رَ) (اِ.) ۱- تاب، ارجوحه. ۲- ریسمانی که یک سر آن را حلقه کنند و در زیر خاک پنهان سازند و سر دیگر را شخصی گرفته در کمین مینشیند تا آدمی یا جانوری را که پای در آن میان نهند، به سوی خود کشد و او را بگیرد. ۳- فنی است از جمله فنون کشتی گیری و آن چنان است که کشتی گیر پای خود را به پای دیگری بند کند و او را بیندازد و آن را به عربی شغزبیه نامند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرند. [ س ِ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان بخش حومه ٔ مصعبی شهرستان فردوس .دارای ٥٠٢ تن سکنه . آب آن از قنات . محصول آن غلات، پنبه، زعفران است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
سرند. [ س َ رَ ] (اِ) غربال که بدان جو و امثال آن بیزند. غربال سیمی درشت چشمه برای بیختن خاک و غله . (یادداشت مؤلف ). نوعی از غربیل که چشمه های آن گشاده بود و بیشتر با وی خاک بیزند. (ناظم الاطباء).
سرند. [ س َ رَ ] (اِخ ) نام پسر پادشاه کابل بود که در دست تورگ کشته شد. (آنندراج ) (انجمن آرا) : که ناگه جهان بگذرد بر سرند کشد نیز هرچ از بزرگان سرند. اسدی . بد او را یکی پور نامش سرند که زخمش به پولاد بد چون پرند. اسدی (از آنندراج ).