سرمستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرمستی . [ س َ م َ ] (حامص مرکب ) مستی . مخموری : در سر آمد نشاط سرمستی عشق با باده کرد همدستی . نظامی . ◄ سرخوشی : ملک زاده در آن ده خانه ای خواست ز سرمستی در او مجلس بیاراست . نظامی . ◄ غرور. تکبر : می دواندش ز راه سرمستی میزدش بر بلندی و پستی . نظامی . ◄ مدهوشی .
سرمستی . [ س َ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان کاغه ٔ بخش دورود شهرستان بروجرد. دارای ١٥٤ تن سکنه است . آب آن از قنات . محصول آن غلات . شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).