سرقوچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرقوچ . [ س ُ ] (اِ) پری که زنان و مردان ایرانی برای زینت به کلاه خود نصب میکردند. (اشتینگاس ).
سرقوچ . [ س َ ] (اِ مرکب ) نام داو از کشتی . (غیاث ). ◄ گوسفند نر. (آنندراج ). ◄ سَرِ قوچ فلان بسلامت باشد؛ مراد آن است که سر مردانه ٔ تو و سر نر تو بسلامت باشد. سابقاً داشها و لوطیهای محل قوچ های جنگی در خانه نگهداری میکردند و می پروردند و با هم می جنگاندند و به بهای گران می فروختند، اکثر مدارشان به همین میگذشت . چون به یکی از آن جماعت نقصانی می رسید رفیقانش گویند سر قوچ تو بسلامت ؛ یعنی مدار منفعت و گرو بردن . (آنندراج ) : وعده ٔ هستی غیر ار بقیامت باشد سر قوچ تو الهی بسلامت باشد. میرنجات .