سرفراز کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرفراز کردن . [ س َ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بلندقدر کردن . مهتر ساختن . عزت و آبرو بخشیدن : و آنکه را دوست بیفکند از پای سرفرازش مکن ار شاه جم است . خاقانی . بردر خویش سرفرازم کن وز در خلق بی نیازم کن . نظامی . سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع. حافظ.