سرزنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. زِ دَ یا دِ) (ص مر.) شادمان، سرحال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. زِ دَ یا دِ) (ص مر.) شادمان، سرحال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرزنده . [ س َ زِ دَ / دِ ] (ص مرکب ) سربزرگ، چه زنده بمعنی بزرگ است . (غیاث ). سربزرگ، چه زنده بمعنی مطلق بزرگ است، از این جاست که فیل بزرگ را زنده پیل گویند. (از آنندراج ). مهتر. بزرگ : سرزنده ای نماند جهان خراب را بر سر عمامه ها همه لوح مزارهاست . محسن تأثیر (از آنندراج ). ◄ بانشاط. دل زنده .
مترادف و متضاد واژهدان
بانشاط، دلبهنشاط، زندهدل، سرحال، سرخوش (متضاد: افسرده، بیدل و دماغ، پکر، گرفته، دلمرده) سرحلقه، سرخیل، سردسته، سلسلهجنبان
فرهنگ طیفی واژهدان
زنده، شاداب، باروح، بانشاط، تهییج شده، خوش، باحال، الکیخوش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی