سرزده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرزده . [ س َ زَ دَ /دِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از ملامت کرده شده . (آنندراج ). سرزنش کرده شده . (رشیدی ). خجل . ◄ ناگاه و بی طلب و بی رخصت . (آنندراج ). بی خبر. (غیاث ). ناگاه و بی رخصت درآمده . (رشیدی ). بی اجازه ٔ قبلی : از نام من شدند به آواز و طرفه نیست صبحی که دزد سرزده را تار و مار کرد. خاقانی . حرمت پیر مغان بر همه کس واجب است سرزده داخل مشو میکده حمام نیست . ؟ ♦ سرزده آمدن ؛ بی خبر و ناگاه آمدن . (غیاث ) : دیشب رقیب سرزده آمده به بزم یار من باده خوردم او عرق انفعال خورد. شفیع اثر(از آنندراج ). ♦ سرزده رفتن : هرگز مرا بسوی خود آن بیوفا نخواند دایم چو شمع سرزده رفتم به بزم او. شفیع اثر (از آنندراج ). ◄ سرکوفته، چون مار سرزده . (آنندراج ) : صائب چو مار سرزده پیچم به خویشتن موری اگر بسهو شود پایمال من . صائب . ◄ مغموم . مهموم . دماغ سوخته : به آزرم من بی کس سرزده یتیم و اسیر و تبه دل شده بهرجا که بینی یتیم و اسیر نوازش کن او را و انده پذیر. شمسی (یوسف و زلیخا). ما طفل وار سرزده و مرده مادریم اقبال پهلوان عجم دایگان ماست . خاقانی . ◄ گردن زده . (رشیدی ) (آنندراج ). بریده . مقراض شده : ای پسری کآن دو زلف سرزده داری و آتش رویت به زلف درزده داری سرزده ای زلف تا به عشق رخ خویش سرزده ما را به زلف سرزده داری . سوزنی . باد از حسام شاه چو کلک تو سرزده آن را که سر نه بهر زمین بوس گام تست . سوزنی . ای ز تو در باغ فضل سرو هنر سرفراز وز تو شده نخل جهل سرزده و بیخ کند. سوزنی . چون قلم سرزده گرییم به خوناب سیاه زیوری چون قلم از دود جگر بربندیم . خاقانی . ◄ حیران شده . پریشان شده . سرگردان : کرده شیران حضرت تو مرا سرزده همچو گاو آب آهنگ . سنائی (دیوان چ مصفا ص ١٨٦).