سررشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سررشته . [س َرْ، رِ ت َ / ت ِ ] (اِ مرکب ) کنایه از مقصود. (آنندراج ) (انجمن آرا). کنایه از مدعا و مقصود. (برهان ). ◄ چاره ٔ کار و تدبیر مطلب . (رشیدی ). آگاهی . خبرت . بصیرت . علم . (یادداشت مؤلف ) : چو این کار گردد خرد را درست سررشته آنگاه بایدت جست . فردوسی . تا درنگریم و راز جوئیم سررشته ٔ کار بازجوئیم . نظامی . آن گره را بصد هزار کلید جست وسررشته ای نگشت پدید. نظامی . ◄ اساس : یک سررشته گر ز خط گردد همه سررشته ها غلط گردد. نظامی . ◄ حقیقت . کنه : سررشته ٔ راز آفرینش دیدن نتوان به چشم بینش . نظامی . ◄ سرنخ : نه زین رشته سر میتوان تافتن نه سررشته را میتوان یافتن . نظامی . نه صاحبدلان دست برمیکشند که سررشته از غیب درمیکشند. سعدی . سررشته ٔ نسبت را غایب میکردند... و سررشته ٔ نسبت را بدست می آوردند. (انیس الطالبین ). ◄ زمام . مهار : مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست . حافظ. ما پریشان نظران خود گره کار خودیم این چه حرفی است که سررشته بدست ما نیست . صائب . ◄ راه . روش : سررشته ٔعیش این است آسان مده از دستش کاین رشته چو سرگم شد دشوار پدید آید. خاقانی . ♦ سررشته از دست رفتن ؛ کنایه از سراسیمه شدن . (برهان ) (آنندراج ). کار از دست شدن . بسته شدن راه چاره : نرفته است سررشته تا ز دست برون سر از دریچه ٔ گوهر چرا بدر نکنی . صائب (از آنندراج ). ۩ ترک کردن مهم و معامله است از روی اضطرار. (برهان ) (آنندراج ). ♦ سررشته بدست افتادن ؛ راه چاره یافتن : بدستم نیفتاد سررشته ای ز آه بخون دل آغشته ای . ظهوری (از آنندراج ). ♦ سررشته گم شدن ؛ چاره و تدبیر از دست رفتن : ای به تو سررشته ٔ جان گم شده دام تو آن دانه ٔ گندم شده . نظامی . ♦ سررشته گم کردن ؛ چاره و تدبیر را از دست دادن : ابلیس با کمال مشعوذی و استادی در معمای مکر زنان سررشته ٔ کیاست گم کند. (سندبادنامه ص ١٠٠). یک سر سوزن ندیدم روی دوست پس چرا گم کرده ام سررشته ای . عطار. ♦ سررشته یافتن ؛ کنایه از دریافتن کارو مهم و مقصود و مدعا باشد. (آنندراج ) (برهان ). ◄ سررشته ٔ دفتر؛ حسابی که از روی دفتر برآید. (آنندراج ) : وضع از تأثیر بی شیرازه چون دفتر شود قسمت آن را که از سررشته ٔ دفتر کنند. میرزا محسن .