سردرگم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سردرگم . [ س َ دَ گ ُ] (ص مرکب ) کنایه از سراسیمه و حیران . (آنندراج ). ♦ رشته ٔ سردرگم ؛ رشته ای که سرش یافته نشود. (آنندراج ) : با رگ جان کرده ام پیوند آن موی میان رشته ٔ حبل المتینم رشته ٔسردرگم است . محسن تأثیر (از آنندراج ). رشته ٔ هر عقده ٔ کارم ز بس سردرگم است صد گره افکنده ام تا یک گره وا کرده ام . میر یحیی شیرازی (از آنندراج ). ♦ کلاف سردرگم . ♦ مطلب سردرگم ؛ مطلب بهم پیچیده : از ستم آن دهن تنگ نشد طاقتم گرچه خیال دلم مطلب سردرگم است . محسن تأثیر (از آنندراج ).