سرحساب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرحساب . [ س َ ح ِ ] (ص مرکب ) آگاه و خبردار. (غیاث ). کنایه از واقف و خبردار. (آنندراج ). و با بودن و شدن مرکب شود : روز شمار کی شود از خویش سرحساب هر کس خراب باده ٔ سرجوش کاکل است . میر معز فطرت (از آنندراج ). سرحساب از کار بودن سرنوشت من بس است هست از آیینه ٔ جوهر خط پیشانیم . محسن تأثیر (از آنندراج ).