سرجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرجه . [ س َ رَ ج َ / ج ِ ] (اِ)پنگان و اندازه ٔ تعیین آب . (ناظم الاطباء). کاسه ٔ مسین گردی که در ته آن سوراخی است، و این کاسه را در کاسه ٔ بزرگتری که پر از آب است قرار دهند و بعنوان ساعت آبی از آن استفاده میکنند. (فرهنگ فارسی معین ).
سرجه . [ س َ ج َ ] (اِخ ) نام عده ای از قراء که در سوریه واقع است، از آن جمله است سرجه در بخش های المعره، ادلب و جبل سمعان و سرجة کبیرة و سرجة صغیرة. (از المنجد).
سرجه . [ ] (اِخ ) نام دهی است از دهات قزوین که به اردشیر بابکان منسوب است . (نزهةالقلوب چ لیدن ص ٥٧).