سرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرب . [ س ِ ] (ع اِ) گله ٔ آهوان . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (دهار) (منتهی الارب ). ◄ جماعت زنان و جز آن . ◄ گروه سنگخوار. (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). گروه ازپرندگان و از این معنی است گفته ٔ شاعر : اء سرب َالقطا هل من یعیر جناحَه ُ لعلی الی من قد هویت اطیر. (از محیط المحیط). و قطا، مرغی سنگخوار بود. مؤلف منتهی الارب و به پیروی از او مؤلفان آنندراج و ناظم الاطباءعام را بر خاص اطلاق کرده اند. ◄ پاره ای از خرمابنان . ◄ راه . ◄ حال و شأن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دل . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). و از این معنی است : هو واسعالسرب ؛ ای رخی البال ؛ یعنی آسوده خاطر است .(منتهی الارب ). ◄ نفس . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و منه : هو آمن فی سربه ؛ ای نفسه . (آنندراج ). ◄ سینه . ج، اسراب . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (بحر الجواهر).
سرب . [ س ُ / س ُ رُ ] (اِ) اوستا «سرو» (سرب )، پهلوی «سرپین » (سربی )، کردی «سیریفت »، بلوچی «سوروپ »، «سوروف »، افغانی «سوروپ »، گیلکی «سورب » . رجوع کنید به اسرب، معرب آن نیز «اسرب ». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مخفف اسرب که بعربی آنُک و بهندی سیسا خوانند. (برهان ) (آنندراج ). اسرب .آنک . (نصاب الصبیان ). سرب دارای خواص فیزیولوژیکی و عمومی و بهداشتی است و دارای مسمومیت های حاد و مزمن میباشد. رجوع به درمان شناسی عطایی صص ٤٦٥ - ٤٧٠ شود.یکی از فلزاتی است که از قدیم الایام شناخته شده و جسمی است سفید خاکستری رنگ و بسیار نرم و سنگین و وزن مخصوص آن ١١/٣٣ و همیشه در کان بصورت سولفور میباشد واکثر اوقات محتوی مقدار زیادی سم و یکی از سموم قویّه است و از این جهت استعمال آن در آلات و ادوات طباخی بسی خطرناک میباشد و املاح و ترکیبات این فلز را خارجاً و داخلاً در طب استعمال میکنند و نیز در نقاشی وصنایع مستعمل است . (ناظم الاطباء) : و از شهر سامار به دیلمان آهن و سرمه و سرب بسیار خیزد. (حدود العالم ). و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم است بسیار و معدن مس و سرب و نوشادر. (حدود العالم ). گروهی اند که ندانند باز سیم ز سرب همه دروغ زن و خربطند و خیره سرند. قریعالدهر (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٩٧). بچشم خرد چیز ناچیز کرد دو صندوق پر سرب و ارزیز کرد. فردوسی . جان تو بی علم چه باشد سرب دین کندت زرّ که دین کیمیاست . ناصرخسرو. نگویی سنگ مغناطیس آهن چون کشد با خود سرب الماس را برد که این حکمت زبر دارد. ناصرخسرو. سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سُرُب دختر. ناصرخسرو. در آن چه عیب که از سرب بشکند الماس هنر در آنکه ز الماس بشکند پولاد. خاقانی . این هم ز عجایب خواص است کالماس به زخم سرب بشکست . خاقانی . ◄ غار و مغاره . (ناظم الاطباء).
سرب . [ س َ رَ ] (ع مص ) روان شدن آب از آب دستان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چکیدن آب از مشک نو. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ).