سرباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرباز. [ س َ ] (ص مرکب ) روشن . صریح . بدون پرده . فاش : مگو از هیچ نوعی پیش زن راز که زن رازت بگوید جمله سرباز. عطار.
سرباز. [ س َ ] (نف مرکب، اِ مرکب ) آنکه سر خود را ببازد، از عالم جانباز. (آنندراج ) : در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع. حافظ. ◄ در بازیهای ورق، ورقی که بر آن صورت سربازی نقش است . ◄ یک فرد سپاهی یا یک تن لشکری . مقابل درجه دار. ترکیب ها: ♦ سرباز آکتیو . سرباز گارد. سرباز نیروی دریایی . سرباز نیروی زمینی . سربازنیروی هوایی . سرباز وظیفه .
سرباز. [ س َ ] (اِخ ) یکی از بخشهای پنجگانه ٔ شهرستان ایرانشهر. آب آن از یک رودخانه بنام رود سرباز است که از چندین شعبه تشکیل شده است . محصول عمده ٔآن غلات، خرما، برنج، لبنیات . بخش سرباز از یک دهستان بنام دهستان سرباز تشکیل شده و مرکز بخش آبادی سرباز و دارای ٧٨ آبادی بزرگ و کوچک است . جمعیت آن در حدود ٩٥٠٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).