سرایت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرایت کردن . [ س ِ ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اثر کردن . راه یافتن : بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست . سعدی . فراقنامه ٔ سعدی به هیچ گوش نیامد که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت . سعدی . سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق این ریش اندرون بکند هم سرایتی . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
اثر کردن، تاثیر گذاشتن انتقال یافتن، شیوعیافتن، شایع شدن، اشاعه یافتن، منتقل شدن، گسترش یافتن رخنه کردن، نفوذ کردن