سرافکنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. اَ کَ دَ یا دِ) (ص مف.)<BR>۱- شرمسار.<BR>۲- فروتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. اَ کَ دَ یا دِ) (ص مف.) ۱- شرمسار. ۲- فروتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرافکنده . [ س َ اَ ک َ دَ / دِ ](ن مف مرکب ) عاجز. خجل . شرمنده . سربزیر : فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسایی . نشسته سرافکنده بی گفت وگوی ز شرم آستین را گرفته بروی . فردوسی . باستاد در پیش او بنده فش سرافکنده و دستها زیر کش . فردوسی . همواره شاه باد خداوند و شاد باد بدخواه او نژند و سرافکنده و حزین . فرخی . بدخواه او نژند و سرافکنده و خجل چون گل که از سرش برباید عمامه باد. فرخی . تا دگر فسادی دردل دارند سرافکنده و خاموش ایستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٢٠). دمنه چون سرافکنده، اندوهگین نزد شتربه رفت . (کلیله و دمنه ). ◄ سرنهاده . به خاک افتاده : منم بنده ٔ اهل بیت نبی سرافکنده بر خاک پای وصی . فردوسی . سرافکنده چون آب دریای خویش ز سردی فسردند بر جای خویش . نظامی . ◄ سرنهاده . تسلیم : کشیدند سرها که تا زنده ایم بدین عهد و پیمان سرافکنده ایم . نظامی . اگر بنده گیرد سرافکنده ایم وگر جفت سازد همان بنده ایم . نظامی . ◄ سرازیر. افتاده . سرنگون : آن زلف سرافکنده بدان عارض خرم از بهر چه آراست بدان توی و بدان خم . عنصری . پس چونکه سرافکنده و رنجور بمانده ست هر شاخ که از میوه و گل گشت گرانبار. مسعودسعد. بخم زلفک بنفشه سرش چون بنفشه شدم سرافکنده . سوزنی . تا من پی آن زلف سرافکنده همی دارم چون شمع گهی گریه و گه خنده همی دارم . خاقانی . رخسار ترا که ماه و گل بنده ٔ اوست لشکرگه آن زلف سرافکنده ٔ اوست . خاقانی .
مترادف و متضاد واژهدان
خجل، خجلتزده، خوار، سربهزیر، شرمسار، شرمنده، مخذول (متضاد: سربلند، مفتخر) شرمسارانه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی