سرافراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرافراز. [ س َ اَ ] (نف مرکب ) سربلند و متکبر و گردنکش . (آنندراج ). فخرکننده . نازنده . سربلند : سرافراز پور یل اسفندیار ز گشتاسب اندرجهان یادگار. فردوسی . یکی پهلوان بود شیروی نام دلیر و سرافراز و جوینده نام . فردوسی . بدانگه که گردد سرافراز نیو از ایران بیاید هنرمند گیو. فردوسی . پدر گر بداند که تو زین نشان شدستی سرافراز گردنکشان . فردوسی . کجا آن خردمند کندآوران کجا آن سرافراز جنگی سران . فردوسی . سرافراز داماد رستم بود به ایران زمین همچو او کم بود. فردوسی . ملک عالم و عادل پسر شاه جهان میر ابواحمد محمود سرافرازگهر. فرخی . میر یوسف عضدالدوله سالار پسر روی شاهان و سرافراز بزرگان ز گهر. فرخی . سمند سرافراز را کرد زین برون رفت تنها بروز گزین . اسدی . دامن همت سرافرازش گردن چرخ را گریبان باد. مسعودسعد. چو تو نگار دل افروز نیست در خلخ چو تو سوار سرافراز نیست در یغما. معزی . آنکه نگونسار شد مباد سرافراز وآنکه سرافراز شد مباد نگونسار. سوزنی . ز گوران سرافراز گوری بود که با فحلیش دست زوری بود. نظامی . سرم تاج از سرافرازان ربوده ست خلف بس ناخلف دارم چه سود است . نظامی . شتابنده تر شد در آن بندگی سرافراز گشت از سرافکندگی . نظامی . سرافراز این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم . سعدی . گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز سریر عزتم آن خاک آستان بودی . حافظ.