سراسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سراسر. [ س َ س َ ] (اِ مرکب، ق مرکب ) (از: سر + ا واسطه + سر، مانند: دمادم، کشاکش، برابر) پهلوی «سَراسَر». (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). همه و تمام . (برهان ). کنایه از تمام و مجموع . (آنندراج ) : بزرگی سراسر بگفتار نیست دو صد گفته چون نیم کردار نیست . فردوسی . یکی شادمانی بداند جهان سراسر میان کهان و مهان . فردوسی . بهشتم برآمد بلند آفتاب جهان شد سراسر چو دریای آب . فردوسی . سراسر سپه نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند. فردوسی . چگونه خانه ای یابی بدینسان اگر گیتی بپیمایی سراسر. فرخی . بود فعل دیوانگان این سراسر بعمدا تو دیوانه ای و ندانی . منوچهری . دل رامین سراسر بود از غم نهاده دل بر او ویسه چو مرهم . (ویس و رامین ). سپهبد چو پندش سراسر شنود برفت او و ره را بسیجید زود. اسدی . و گر گوهر است او پس از بهر چه از اوصاف گوهر سراسر جداست . ناصرخسرو. نه هرچ آن تو ندانی آن نه علم است که داند حکمت یزدان سراسر. ناصرخسرو. و این کوه پناه ایشان است و سراسر خانه ها در آن کوه کنده اند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٥). جهان سراسر دیدم بسان خلد برین ز عدل خسرو محمود شاه نصرت یاب . مسعودسعد. سراسر جمله عالم پر ز حسن است ولی حسنی چو یوسف دلربا کو. سنائی . سراسر اهل دیوان همچوگرگند بحمداﷲ نه گرگی گوسفندی . سوزنی . بدان زبان نشود دل شکسته از پی آنک که سود خویش سراسر در آن زیان بیند. سوزنی . گر خرمن امید سراسر تلف شود از کیل روزگار تلافی آن مخواه . خاقانی . بر او خواندم سراسر قصه ٔ شاه چنان کز خویشتن بیرون شد آن ماه . نظامی . بپیمودم سراسر مرز آن بوم سواد آن طرف تا سرحد روم . نظامی . خود جهان جان سراسر آگهی است هرکه بی جان است از دانش تهی است . مولوی . سراسر شکم شد ملخ لاجرم به پایش کشد مور کوچک شکم . سعدی . به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین . سعدی . ◄ از اول تا آخر. از سر تا بن . از آغاز تا انجام : سفر خوش است کسی را که با مراد بود اگر سراسر کوه و پژ آیدش درپیش . بهرامی . چگونه راهی راهی درازناک و عظیم همه سراسر سیلاب کند و خاره و خار . بهرامی . الحق راه آن را دراز و بی پایان یافتم و سراسر مخاوف و مضایق . (کلیله و دمنه ). ◄ (اِ مرکب ) بمعنی سیر و گشت هم آمده است به این طریق که در کنار آبی یا سبزه ای آیند و روند. ◄ نوعی از قماش نفیس . (برهان ) (آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) پر. مملو : به هفتم که در خواب دیدی سه خم یکی زو تهی مانده بد تا به دم دو از آب روشن سراسر بدی میان یکی خشک و بی بر بدی . فردوسی .